تبليغاتX
بروز ترین مطالب و زیباترین عکسها
بروز ترین مطالب و زیباترین عکسها
                


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/9/8ساعت 10:43 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/9/5ساعت 9:59 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

خیلی زیباست حتما ببینین.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 6:42 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

عکسهارو در ادامه مطلب ببینین.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/9/4ساعت 6:33 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

      
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/18ساعت 10:10 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  2009/8/15ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/15ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

                                                 جالبه حتما ببینید.

                                                        نظر......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/15ساعت 12:47 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/13ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/13ساعت 7:10 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

1- هرگز تسلیم نشو، معجزه تازه ای اتفاق می افتد

2- بی درنگ برای دیگران یادداشت تشکر بفرست
3- شادها را به فردا نینداز
4- به معلم ها احترام بگذار
5- به افراد پلیس و آتش نشان ها احترام بگذار
6- به افراد نظامی احترام بگذار
7- وقتت را برای یاد گرفتن «حقه های تجارتی» تلف نکن، در عوض خود تجارت را یاد بگیر
8- نگذار بدخلق شوی
9- بعد از مصرف، در خمیردندان را ببند
10- سبزیجات مورد نیازت را از کشاورزانی که محصول خود را در وانت می فروشند، بخر
11- بدون آنکه که کسی به تو بگوید، زباله ها را بیرون ببر
12- خودت را بیش از حد در معرض نور آفتاب قرار نده
13- رای بده
14- عزیزان خود را به یک هدیه کوچک غیر مترقبه شاد کن
15- دیگران را ملامت نکن، مسئولیت های زندگی ات را خود بپذیر
16- هرگز به کسی نگو که رژیم لاغری داری
17- حداکثر استفاده را از شرایط بد بکن
18- همه لباس هایی را که ظرف سه سال گذشته نپوشیده ای، به خیریه ببخش
19- طوری زندگی کن که هر وقت فرزندانت خوبی، مهربانی و بزرگواری دیدند، به یاد تو بیفتند
20- وقتی در شهر نیستی، از کسی بخواه که نامه ها و روزنامه هایت را برایت بگیرد. اینها اولین چیزهایی هستند که توجه دزدان بالقوه را جلب می کنند.

+ نوشته شده در  2009/8/8ساعت 11:50 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

 

 

 

 

 

برای دیدن عکسهای بزرگتر به ادامه مطلب برید....(نظر یادتون نره)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 10:57 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

خیلی جالبه حتما ببینید...
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

                           

+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

+ نوشته شده در  2009/8/6ساعت 2:11 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/6ساعت 2:10 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/5ساعت 10:47 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

دعاي خالصانه يك كودك براي مردم فقير


خدای مهربون

لطفاً برای خانمای فقیری که توی کامپیوتر بابام هستن لباس بفرست !
+ نوشته شده در  2009/8/5ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

ســـ.يــــا.ســ.ت چيست؟؟؟!!!!!!!

یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !

لطفا برای من بگین س ی اس ت یعنی چی ؟                                                                   پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تویک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی .

من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونهمن تعیین می کنم.. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.کلفتمون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،نسل آینده است.

امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق برادر کوچیکش و      می بینه زیرشرو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟

میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

 فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی س یاس ت چیست؟ پسر می گه:بله پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چی هست.سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل آینده داره توی گه خودش دست و پا می زنه !!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  2009/8/5ساعت 10:27 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/3ساعت 3:18 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/3ساعت 2:41 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/2ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

                          

روزی یک مرد ثروتمند ،

پسر بچه کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند ،

چقدر فقیر هستند.

آنها یک روز یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند.

در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید :

نظرت درباره مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر …

پدر پرسید: آیا به زندگي  آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: فکر کنم.

پدر پرسید : چه چیز از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت :

فهمیدم که ما در خانه ، یک سگ داریم و آنها ۴ تا .

ما در حیاط مان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی نهایت است.

در پایان حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود ،

پسر اضافه کرد:

متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعا چقدر فقیر هستیم…

+ نوشته شده در  2009/7/15ساعت 2:14 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد مي کنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، مي توني با دخترم ازدواج کني.
مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي که تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري دويد وگذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين مي کوبيد، خرخر مي کرد و وقتي او رو ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاواز مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.
براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک مي شد، در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده است، بعضي هاش مشکل. اما زماني که بهشون اجازه مي ديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.
__________________
+ نوشته شده در  2009/7/15ساعت 9:45 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

خدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو میخوام نه واسه روزای تلخ اخرم
خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیزاره
خدا رو دوست دارم واخدا رو میخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام
خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام
خدا رو دوست نه واسه جهنم و بهشت
خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت
خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم
خدا رو میخوام نه واسه روزای تلخ اخرم
خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو یا مقام
خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام
خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده
خدا رو دوست دارم چون عاشقا رو خیلی دوست داره
خدا رو دوست دارم چون عاشقو تنها نمیزاره
خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیشه اینکه حواسش با منه
خدا رو دوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه
خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم
خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم

+ نوشته شده در  2009/7/15ساعت 9:41 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 

خدایا تقدیر مرا خیر بنویس

آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی،  من زود نخواهم

 و آنچه را تو زود می خواهی ، من دیر نخواهم

****************

برایت دعا می کنم که ای کاش خدا از تو بگیرد

هر آنچه را که خدا را از تو می گیرد

+ نوشته شده در  2009/7/15ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/7/14ساعت 6:59 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/7/14ساعت 6:31 بعد از ظهر  توسط علیرضا  | 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/7/14ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط علیرضا  |